
آری این چنین است قاعده ی زندگی...تنها شدن
آری .. این چنین است
گویی هر روز بزرگتر می شوی !!!
شبی آرزو کردم همه چیز تمام شود به هر قیمتی...میفهمی؟
هرقیمتی ...
اما انصراف هم جسارت میخواست که من نداشتم ...
پس ماندم و تنها آرزو کردم که شب بخوابم و صبح زود ...
خیلی حرفها تا لبه ی پرتگاه ذهنم آمدند
و چند قدم مانده تا لبه دوباره آرام آرام برگشتند بی آنکه سقوط کنند
همانجا ماند و وقتی لایه ای از غبار زمان رویشان نشست
وکمی کدر شدند رفتند که فراموش شوند …
یا چه میدانم شاید رفتند گوشه ای نشستند
تا روزی دیگر غبارشان را پس بزنم و خوب بهشان فکر کنم
و سکوت جای همه شان را گرفت
اصلا چه ربطی میان نوشتن های من و
بودن های تو هست که از نبودنت مینویسم ؟
وقتی دستانت در حسرت دستانیست که
فاصله اش تا تو سه نقطه است
از همیشه تنها تری
میدانی نوش دارو بعد مرگ سهراب یعنی چه؟
یعنی دل میگیرد و تو نیستی ...
یعنی دل من پر از حرف است
و حرفها آنقدر همانجا میمانند که در من حل میشوند ...
فقط به یاد داشته باش روزی نیایی که دیگر
خیلی دیر شده باشد و من نباشم
|